تبليغاتX
بچه های ایران زمین (نسخه ی خوابالوها)

بچه های ایران زمین (نسخه ی خوابالوها)

ایران -تاریخ-غیره و ذلک

چنانچه میدانید حکومت هخامنشی پس از خشایارشا رو به زوال نهاد این ضعف در زمان مرگ اردشیر درازدست ، پسر خشایارشا ، بیشتر مشخص گردید با مرگ وی پسرش خشایارشای دوم بر تخت نشست ولی پس از مدت کوتاهی(به روایتی یک سال،به روایتی دو ماه و به روایتی چهل و پنج روز) توسطبرادرش سغدیان کشته شد.
پس از او سغدیان نیز به واسطه جنایاتی که مرتکب میشد در مدت چند ماه کشته شد و داریوش دوم،پسر دیگر اردشیر، بر تخت نشست مسلما این زمان وضع حکومت هخامنشی بسیار نامساعد بوده است زیرا ظرف مدتی حدود یک سال چندین پادشاه را بر خود دید ولی با سر کار آمدن داریوش دوم حداقل ثبات به مملکت بازگشت ولی چه سود که او با شورشها و توطئه های فراوان روبرو شد پس از نوزده یا بیست سال پادشاهی با مرگ وی پسرش اردشیر بر تخت نشسته و در بدو سلطنت با شورش کوروش دوم یا کوروش صغیر روبرو شد. قبلا گفتم که کوروش صغیر چگونه با حمایت از اسپارتیها باعث شکست آتن در جنگهای داخلی یونان شد و بدین طریق روابط وی با اسپارتیها بسیار خوب بود . او از این حسن رابطه برای شوروش بر علیه برادر استفاده کرد و پای بیگانگان را به ایران گشود . ابن کار او باعث شد که برای یونانیان حمله به ایران کاری طبیعی جلوه کند.دو مورخ یونانی کتزیاس و کزنفون در میان ایرانیان و یونانیانی که همراه کوروش صغیر بودند؛ حضور داشتند و این ماجرا را به خوبی نقل کرده اند.
ابتدا کوروش دوم که حاکم ایالت لیدی بود سعی کرد با تعریف از خود و تحقیر اردشیر دوم اطرافیان را طرفدار خود کند و هر کس را که از سوی اردشیر دوم بر او وارد میشد به سوی خود جلب میکرد. شورش شهرهای ینیانی نیز به جمع آوری سپاه او کمک کرد.او اسپرتیها را به بهانه حمله به قوم پی سی دیان اجیر کرد و به سوی شوش پایتخت هخامنشیان حرکت کرد و اینکار در سال ۴۰۱ ق.م صورت گرفت.
او ابتدا از سارد(غرب ترکیه امروزی) به کلیکیه(ضلع شمال شرقی دریای مدیترانه) رفت پادشاه کلیکیه نزد وی رفت و وجه قابل توجهی به او پرداخت کرد و او با این پول جیره ی عقب افتاده ی یونانیها را داد و از انجا به ایسوس رفت و از آنجا خود را تا فرات رساند و اینجا بود که کوروش به یونانیها گفت که قصد جنگ با اردشیر دوم را دارد هر چند یونانیان خوش نداشتند که با امراتوری ایران در بیفتند ولی از همراهی او خودداری نکردند.او سپس از فرات عبور کرد. از سوی دیگر اردشیر دوم نیزفرمان به ایجاد موانع بر سر راه کوروش صغیر داد و خندقی بر سر راه او حفر کرد ولی سپاهش را برای ممانعت از عبور از خندق روانه نکرد و کوروش از آن عبور نمود. وی جنگ را به آخرین لحظات موکول کرد.
سرانجام در کوناکسا محلی در یازده فرسخی شمال بابل بین سپاه یونانی کوروش صغیر و سپاه ایران جنگ در گرفت . اینطور که به نظر میرسد جنگ داشت به سود کوروش صغیر تمام میشد ولی در حین جنگ خود او کشته شد و تمام آرزوهایش با مرگش دفن شد!! هرچند گروهی از یونانیان هم عقب نشسته بودند و از مرگ او خبردار نشدند و به محض مطلع شدن گروهی که عقبتر بودند به یونان گریختند . البته مورخین یونانی در نشان دادن حداقل کشتگان از بین یونانیان کمال اغراق گویی را به خرج داده اند. به هر حال اردشیر دوم همواره برای رسیدن به مقاصدش پول خرج میکرد و یونانیها را اجیر میکرد و لذا سپاه سستی داشت.
اکنون برای ایران این مسئله مطرح بود که با یونانیها چه کند.از یونانیان خواسته شد سلاح خود را تحویل دهند و به دربار شاه بیایند و خواهش کنند قرار مناسبی در مورد آنهاداده شود. یونانیان پاسخ دادند: «اگر قرار باشد که ما دوستان شاه باشیم اعتبار ما با داشتن اسلحه مان بیش از آنستکه فاقد آن باشیم و اگر باید با شاه بجنگیم بهتر است این جنگ را قبل از دادن اسلحه بکنیم » فرستاده های شاه هم گفتند تا زمانی که اینجا هستید جنگ در متارکه است و اگر از اینجا حرکت کنید با شاه در جنگ هستید و رفتند.سپس روز دیگری بازگشته گفتند که میخواهند با سرداران یونانی در باب متارکه مذاکره کنند . یونانیان گفتند به شاه بگویید چون ما آذوقه نداریم باید بجنگیم فرستادگان جواب را رسانده بازگشتند و گفتند: شاه حرف آنها را پذیرفته و بلدهایی باخود آورده که اگر متارکه کنند آنها را به محلهایی ببرد که آذوقه باشد پس متارکه انجام شد و آنان را به دهاتی برای کسب آذوقه بردند پس از سه روز تیسافرن حاکم سابق لیدی با سه پارسی و غلامان زیادی وارد شد و با آنان وارد مذاکره شد و پس از سه روز به توافق رسیدند و تیسافرن آنها را ترک گفت ولی تا بیست روز از او خبری نشد و این امر باعث نگرانی یونانیان شد چه میترسیدند شاه ایران اقدام به تجدید قوا کند ولی در این حین تیسافرن بر آنها وارد شد و گفت که حاکم لیدی شده است و با یونانیان به سوی غرب حرکت کرد و تا سر رود زهاب پیش رفتند.سپس یونانیان که به پارسیها مضنون بودند خواستار مذاکره شدند و تیسافرن به بهانه مذاکره سران یونانیان را کشت ولی نتوانست با سپاه پارسی که به همراه داشت نتوانست باقی یونانیان را شکست دهد و آنان با غارت دهات سر راهشان (جهت کسب غذا) تا به کوههای کردوک رسیدند تا اینجا سپاه ایران تلفات چندانی نتوانسته بود بر ایشان وارد کند و در بین این کوهها که مرمانش از ایران فرمان نمیگرفتند بیشترین تلفات بر یونانیان وارد شد. ایشان در این کوهها به سوی شمال رفتند تا ارمنستان رسیدند و از آنجا به یونان بازگشتند

منبع:تاریخ ایران باستان نوشته حسن پیرنیا

حالا سوال اینجاست که این چه وضعی بود در ایران که ایرانیان نتوانستند یونانیانی را که در چنگالشان بودند را قلع قمع کنند؟ آیا اینکه ایران هخامنشی تکیه بر سیاست میکرد باعث ضعفشان شد؟ اگر آری پس چرا کوروش بزرگ با همین سیاست چنان کرد؟ مشکل هخامنشیان چه بود؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

خصائل کریم خان زند

   درمورد عطوفت،سادگی،سخاوت و روح دادگری وکیل داستانهایی بیش از دیگر فرمانروایان ایرانی گفته اند . بنا به همین ملاحظات پادشاه خوبی بود که مردم کشورش واقعا به او ارج مینهادند مورد علاقه و احترام آنان بود . وی در ردیف شاهانی چون انوشیروان عادل ، سلطان سنجر و شاه عباس قرار دارد .(مثل اینکه نویسنده منبع از تاریخ سایر اعصار ایران اطلاع زیادی ندارد وگرنه باید اسم شاه عباس را حذف و اسم کوروش بزرگ را اضافه کند. با این  کم کاری نویسنده هم به کریم خان و هم به کوروش توهین کرده است!!-آریا ) اگرچه فرمانروایان و پادشاهان دیگری در ایران از نظر افتخارات نظامی و پرستیژ ملی بر او برتری دارند ولی کریمخان در میان مردم کشورش به عنوان مرد شایسته ای که به صورت حاکم مطلوبی در آمد تاکنون مقام خویش را حفظ کرده است.

   ممکنست بسیاری از این داستانها در روزگار ما مورد اعتراض قرار گیرند و یا از سوی طرفداران و مخالفان دودمان قاجاریه اغراق آمیز جلوه کنند و تعداد بیشتری آشکارا از جعلی بودن آنها سخن به میان آورند صرفنظر از هر موضوعی یقینا ستمگریها و بیرحمیهای نادر شاه و آقامحمدخان بر مرتبه تقوای کریمخان افزوده است.هنوز هم چنین داستانهایی به اندازه کافی پایدار مانده اند که در ارتباط با مدارک قابل استناد تاریخی بر قضاوت نسل پس از کریمخان صحه بگذارد.

  کریمخان از نظر جسمانی خوش بنیه با ریش و سبیلی انبوه روحیه ای توانا بود ، اما با این همه به هنگام سخن گفتن ملایم فروتن بود. از تبار پست خویش شرمساری نداشت و هیچگاه درصدد آن نبود که شجره نسبی برتر از ریاست پیشین طایفه ای در کوهساران زاگرس برای خود دست و پا کند.بنا به روایت فورستر«او هیچگاه پنهان نمیکرد که در جوانی به راهزنی اشتغال داشته است و دندان پیشینش درا ثر لگد الاغی که دزدیده بود و میخواست با خود ببرد شکسته بود.» معروفترین حکایتی که درباره اوایل زندگانیش  به صورتی گیرا و موثر  نقل شده است و به ویژه خودش خیلی علاقه مند یه بازگو کردنش بود اینست: « وقتی در سپاه نادری سرباز فقیری بیش نبود ، زین و برگ یکی از امرای افغان را که برای تعمیر نزد زیندوزی گذاشته شده بود مشاهده کرد آنرا دزدید. همین که پی برد زیندوز مسئول نگاهداری آن شناخته شده است ممکن است او را حلق آویز کنند ، ندای وجدان وادارش کرد که مخفیانه زین را به همان جایی که دزدیده بود ببرد. آنجا دیده بود زن آن مرد زیندوز فهمیده زین را سرجایش برگردانده اند و به سجده افتاده و به درگاه دعا سپاسگزاری و دعا میکند که عامل اینکار را زنده نگهدارد و صد زین از قبیل این زین به او پس بدهد.» وکیل با لبخندی میافزود:«من مطمئنم دعای خیر آن زن مرا به کسب شکوه و جلال و اقبال فعلی که وی آنرا از خداوند مسألت  کرد نایل کرده است.»

  به روایت سر جان ملکم(سفیر انگلیس در دربار قاجار): «روزی به دلقک دربار گفت که برود و ببیند چه چیزی باعث شده است که سگی در خارج از محوطه قصر پارس کند. دلقک طبق معمول رفت و پس از آنکه لحظاتی با دقت گوش کرد برگشت و با صدایی رسا گفت: وکیل باید یکی از بزرگان فامیل را برای فهمیدن موضوع بفرستد تا ببیند حیوان چه میگوید، زیرا این سگ به لهجه کج زبانها(لهجه لکی که لهجه کریمخان بود) که بزرگان فامیل با آن آشنایند سخن میگوید ولی من از صحبتهایش یک کلمه هم نفهمیدم ! کریمخان از ته دل خندید و انعامی به او داد!!»

  همیشه در تابستان ردایی ساده از پارچه قلمکار و لباس سیاهی چون چادرنشینان میپوشید و در زمستان نیز پارچه کرباس آهارداری که لفافی که از پارچه های کتانی داشت به تن میکرد ، کلاه و دستاری بلند از شال زرد کشمیری به سر داشت و درست مثل موقعی که در کوهستانهای زادگاهش میزیست لباس میپوشید. هرگز جیقه یا جواهراتی دیگر بر کلاهش نصب نکرد، نشستن روی زیلو و فرشهای نمدی را بر نشستن روی تخت ترجیح میداد و همواره در ظرفهای مسین غذا میخورد. خصوصیات او با لباسها و تزئینات فتحعلیشاه که بنا به اسناد موثق نشانه و تقلیدی از شاهان صفوی بود،مغایرتی عظیم داشت. کریمخان بنا به موقعیت ماهی یکبار به حمام میرفت و لباسش را عوض میکرد و این کار را اسراف میشمرد (البته این مطلب  آشکارا اغراق آمیز است_آریا) وکیل از ریا و دورویی گریزان بود به روایت مدرس گیلانی مرد شیادی را که میگفت پس از زیارت قبر پدرش بینایی خود را بازیافته است از خود راند و با خشم و غضب اظهار داشت که پدرش مردی شجاع و سلحشور بود ولی هیچگاه از قدیسین نبوده است که دست به معجزه بزند.

  درباره استقامت و استواری جسمانی وکیل مانند دیگر خوانین زند بارها تصریح شده است. فرانکلین میگوید او مانند جعفرخان بزدل نبود و همواره در صف مقدم سپاهیانش میجنگید؛در حالی که فرماندهان معمولا از فاصله ای دورتر از صف مقدم میدان جنگ را کنترل میکردند البته از آنچه غفاری درباره جنگهایش مینویسد چنین مینماید به دلاوری نادرشاه نبوده است. آمادگی عقب نشینی را نیز حفظ میکرد و نیروی ذخیره را نگاه میداشت و در لحظات معین شخصا دخالت میکرد. اگرچه نبوغ نظامی نادرشاه افشار را نداشت ولی فرماندهی شایسته بود.تنها چیزی که او را بر نادر مقدم میکند پایداری و پایمردیش در جنگ بود : به صورت پیروزمندانه در محاصره کرمانشاه و بصره و یکدندگی و خاصیت بهبود پذیرش در شکستهای بارزش عیان میگردید.

  آنچه باعث رونق و توانایی و شکوه سلطنتش شد توجه و همبستگی نسبت به زیردستانش بود،نیازهایشان را میشناخت و نسبت به تمام طبقات مردم حس عفو و اغماض و مدیریت و ملاطفت داشت. نتیجه واقعی این رفتار و دوری از تقوای سختگیرانه و بویژه مغایرت مطلقش با جنون خودبزرگ بینی نادر و استبداد جنون آمیز آقامحمدخان او را از معاصران عصر خود (و حتی سایر عصرها_آریا) مجزا میساخت. به غیر از آنکه هر روزه اوقاتی را برای دریافت شکایتها و عریضه ها در جلسه سنتی مظالم فرمانروا(جلسه رسیدگی به شکایات با حضور حاکم) مینشست، همیشه زیردستانش به او دسترسی داشتند . به روایت مدرس گیلانی در انتهای یکی از این جلسات تاجری وارد شد و گفت که وقتی خواب بوده اموالش را برده اند.وکیل که خسته بود با ناراحتی گفت:«چرا خوابیده بودی؟» شاکی فورا جواب داد:«زیرا بر اثر ادعا و لاف زدنهای تو ،تصور کردم بیداری و دچار غفلت شدم!» بر اثر این جواب جسورانه وکیل آرام گرفت و دستور داد که از خزانه غرامت کامل خسارتش پرداخت گردد و برای یافتن اموالش تلاش شود.

  نظرات مخالفان

  سگرمیهای خصوصی وکیل مانند همه سلاطین شرق ، عبارت از عیش و نوشها و عشق ورزیها بود. بعضی اوقات، سراسر شب را به افراط در عیاشی میپرداخت و پس از آن به هنگام بامداد و پیش از رسیدگی به امور ایالتی به خواب فرو میرفت.در مصرف مشروبات الکلی ولعی شدید داشت و تا یک سال قبل از مرگش در حرمسرایش یکصد و بیست زن زندگی میکردند ؛ با این وجود مسلم است که تفریحاتش قابل قبولتر از سایر سلاطین ایران زمین بوده است. روزی جوانی به نزد وی آمد و ادعا کرد فرزند نامشروع اوست و حلقه نگینی که وکیل به هنگام رابطه با مادرش به او داده بود را به عنوان مدرک نشان داد کریمخان وی را به عنوان فرزند پذیرفت. در موردی نیز خواهرزاده اش طاهرخان زند را به خواطر روابط نامشروع با زن زیبای قاپوچی باشی قصر به شدت مضروب کرد.

  همچنین معروف است در اوان سلطنت دختران مردم را به زور میگرفت(البته بعید  است سایر سلاطین در این کار با رعایا به زبان خوش متوسل شوند-آریا) و در اردوکشیهای آذربایجان شب را به باده گشاری میگذراند و دلالان محبت برایش دختران شایسته را میربودند و وارد بسترش میکردند و او روز بعد دختر را با خلعتی بیرون میکرد. حتی صاحب کتاب فوائد الصفویه گوید «کریم خان هزار دختر باکره را دزدید(که البته اغراق در تعداد آنها مشهود است_آریا)» سرانجام هیئت علمای دینی اصفهان او را از این کار نهی کردند و او توبه کرد و از این عمل دست کشید.

    همیچنین سفارت روسیه نیز از آشوبها و ناراحتی هایی در ۱۷۶۸ میلادی در گیلان و مازندران گزارشاتی کرده است که به علت افزایش مالیات و اغماض از بیدادگریهای مقامات اداری تحت سلطه او بوده است. البته این میتواند مربوط به شورش حسینقلی خان قاجار  و لشکر کشیهای سرکوبگرانه زکی خان و علیمراد خان زند باشد.همان منبع به وجود شورشی در خود شیراز هم اشاره میکند و کریمخان را به اجحافهای مالیاتی سنگین محکوم میکند. اینکه زیردستان وکیل با انضباط بار نیامده بودند و در مواردی از اجحافهای آنان به طور نسبی اغماض میکرد از سوی عبدالرزاق بیگ نیز تایید شده است .(دنبلی تجربة الاحرار ) این گفته که با بیشتر اطلاعات ما دربارۀ سیاست اداری او مغایرت دارد حتی از سوی منبع مشکوکی چون رستم التواریخ نیز به صورت گسترده مورد تایید قرار گرفته است.

  همچنین کلانتر ادعا میکند «اخلاق وکیل در یک سال آخر عمرش تغییر کرده بود و مرتکب اعمالی شد که از او بعید به نظر میرسید.»: از جمله این کارها محاصره و اشغال بصره بود. آدمها و پول زیادی حدر رفت. هنگامی که متصدی انبار غله متهم به سوء استفاده در کارش شده بود وکیل کسر انبار را از صاحبان اراضی کشاورزی(یعنی خانها-آریا) گرفت(کلانتر:صفحه شصت و هفت).بدون شک در شروع جنگ بصره سهم عظیمی به دوش بزرگان مملکتی از جمله کلانتر بوده است پس دشوار است که آدمی باور کند شکایت او نمایانگر نظرات اکثریت تودۀ مردم باشد.

  با این وجود گاهی شواهدی دربارۀ کورکردنهای بیدادگرانه و خونریزیهایی مقارن با بیماری وکیل به سال ۱۱۷۴ هجری قمری دیده میشود. در این مورد نباید بیماری جسمی احتمالی وکیل را ، با توجه به بعضی موارد سوء رفتارهایش و استفاده از الکل و تریاکی که برای تسکین این بیماری به کار میبرد و طبعا قوۀ قضاوتش  را کند میکرد و بر تندمزاجیش میافزود نادیده انگاشت .

 

منبع: کریم خان زند      جان.ر.پری  ترجمه از  علی محمد ساکی

   این بود نظرات موافقین و مخالفین کریمخان حالا در کل شما کریمخان رو چطور تفسیر میکنید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط آریا  | 

در زمان آنتیوخوس دوم سلوکی به علّت بی لیاقتی و مشغولیت این حاکم مقدونی در شرق و غرب ایران اشغالی دو حکومت اشکانی در خراسان(پارت) و باختر در غرب تأسیس میگردد و جالب اینکه آنتیوخوس دوم هیچ اقدامی بر علیه ایشان نکرد!

ژوستن قیام ارشک را مربوط به سال ۲۵۶ ق.م میداند ولی موسی خورن این واقعه را مربوط به سال ۲۵۰ ق.م میداند و استرابون فاصله کمی بین دو واقعه تشکیل حکومت باختر و اشکانی قرار میدهد و بیشتر مورخین نیز از او پیروی میکنند که همان سال ۲۵۰ ق.م را سرآغاز حکومت اشکانی دانسته است.

ارشک در سال ۲۴۸ ق.م کشته شدو برادرش تیرداد اول جانشین وی شد . در سال ۲۳۷ ق.م سلکوس کالی نیکوس با برادرش آنتیوخوس هی یراکس صلح کرد و فرصتی برای تسخیر مجدد پارت یافت پس با وجود سپاه نیرومندی که داشت با دیودوت پادشاه باختر پیمان اتحاد بست تا خیالش از جانب غرب راحت باشد. بقیه ماجرا را به زبان نظم از دهان استاد سید مجتبی کیوان اصفهانی میشنویم:

سپاهی گران کرد گردآوری     سوی پارت آمد به کین گستری

چو زین نقشه آگاه شد تیرداد   سوی آسپاسیاک براه اوفتاد

که در بین سیحون و جیحون مکان    همی داشتند و بسی پر توان از ایشان

 مدد جست و پیمان ببست   ز نیرویشان شد بسی چیره دست

در اینحال آگاه شد تیرداد     دیودوت شه باختر جان بداد

دیودوت حریفی قوی پنجه بود    شه پارت را دل ازو رنجه بود

چو او مرد شد با پسر در تماس   که مهر سلوکی ندارد اساس

تو او را بهل تا منش در جدال    دهم آنچه باشد سزا گوشمال

بیامد سوی پارت «کالی نیکوس»   فنا گشت از لشکرش بس نفوس

قوای سلوکی در این روزگار    فزون بود از پارتها بیست بار

سلوکوس با آنهمه برگ و ساز    که دستش ز هر سو میبود باز

شکستی چنان یافت از تیرداد    که در عمر هرگز نرفتش ز یاد

ولی با شکستی چنین ننگبار    بشد کار اشکانیان استوار

این بود ماجرا به نقل از پولی بیوس. پسیدونیوس گوید کالی نیکوس توسط سپاه تیرداد اسیر شد ولی این روایت با ژوستن موافقت ندارد. برخی مورخین معتقدند سلوکوس کالی نیکوس بعد از جمع آوری قشونی جدید باز به جنگ تیرداد آمد و اینبار اسیر شد.

در هر حال با تدبیر و کاردانی تیرداد اول دولت کوچک و نوپای اشکانی که به خراسان محدود بود توانست سپاه عظیم سلوکی را که کل ممالک هخامنشی را در دست داشت شکست دهد و خود را در کنار دولت عظیم سلوکیان حفظ کند.

ز

ز

ز

منابع:

تاریخ ایران باستان حسن پیرنیا

گاهنامه تاریخ منظوم ایران باستان سیدمجتبی کیوان اصفهانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط آریا  | 

پس از عدم بهره مندی خشایارشا در تصرّف یونان این یونانی ها بودند که بنای تجاوز به حریم هخامنشیان را گذاشتند وبخشی از مناطق شمال غربی مثل مقدونیه و ینیان را جدا نمونه مصری ها را هم به شورش تشویق کردند این مسائل و مخاصمات یونان و ایران تا زمان صلح سیمون به سال 499 ق.م در زمان سلطنت اردشیردرازدست ادامه داشت و پس از این پیمان عدم تعرّض تا سال ها جنگی بین طرفین در نگرفت.از سال 431 ق.م تا سال 404 ق.م  در جنگ های پلوپونس بین حکومت ملّی و حکومت اشرافی آغاز شد که نماینده اوّلی ینیانیها در آتن و نماینده دومی دریانی ها(لاسدمونی ها) در اسپارت بود.همین نبرد داخلی بود که مانع از آن شد پس از مرگ اردشیر به سال 428ق.م یونانی ها نتوانند از بحران وحشتناکی که در دربار ایران روی داده بود استفاده کنند .پس از اردشیر فرزندش خشایارشای دوّم تنها چند ماه (در برخی مدارک 45 روز ودر برخی یک سال) حکومت کرده سپس به دسیسة برادر ناتنیش سغدیان کشته شد.سغدیان نیز پس از حدود 7 ماه سلطنت کشته شد تا داریوش دوّم بر تخت بنشیند و این وضع خود نشانگر اوج انحطاط هخامنشیان است.شروع سلطنت داریوش دوّم مقارن بود با شورشهای زیاد که او به سختی آنها را مهار کرد.

هر چند هخامنشیان ضعیف شده بودند ولی برگ برندۀ ایشان یعنی سیاست بی نظیرشان هنوز پا برجا بود حاکمان لیدی و هلّس پونت تیسافرن و فرناباذ با به بازی گرفتن یونانی ها به فرسایش آن ها با هم کمک کردند به خصوص تیسافرن به هر طرف که کمک میکرد به محض اینکه آنطرف را رو به پیروزی میدید از کمکهای خود دریغ کرده به طرف مخالف محتاج کمک فوری بود کمک میکرد: او ابتدا با اسپارتیها متّحد شد و از برای ایشان برای جنگیدن در سرزمین خودش با آتنیها جیره ای مشخّص کرد ولی به محض موفّقیت اسپارت جیره را نصف کرد.سپس به کمک یک نفر رانده شده از آتن سعی در به دست آوردن دل آتنیها کرد این فرد از آتنیها خواست که ابتدا حکومت جمهوری آتن(حکومت ملّی) را منحل کنند که مورد قبول واقع شد سپس آتنیها هیئتی را جهت مذاکره با تیسافرن به لیدی فرستادند.در این احوال تیسافرن از پرداخت جیرة اسپارتیها خودداری کرد ولی در مذاکره با آتنی ها هم آنقدر شروط سخت گذاشت که آتنیها بدون رسیدن به نتیجه بازگشتند.سپس تیسافرن هدایایی برای اسپارتیها فرستاد و از ایشان برای بستن قراردادی جدید دعوت به عمل آورد.این سوّمین قرارداد بین تیسافرن و لاسدمونیها بود و خیلی به نفع اسپارتیها بود(418 ق.م به نقل از توسیدید) و به ایشان  در کنار جیره قول داد که به زودی کشتی های فینیقی میرسند ولی این خدعه ای بیش نبود .

از سوی دیگر تیسافرن از طریق همان آتنی فوق الذّکر طرفداران حکومت ملّی آتن را به سوی خود کشید او و به آتنیها وعده داد که اگر کشتی در کار باشد او آنها را به کمک آتن میفرستد و در عوض حقوق سلب شدة خود در آتن را مطالبه کرد که آنها پذیرفتند سپس تیسافرن بحریة اسپارت را راهی کرد که موفّق به انتزاع سه شهر دیگر شدند ولی دوباره جیره اسپارتیها را به بهانه کم بودن پیشروی قطع کرد.

در این حال حاکم هلّس پونت موسوم به فرناباذ وارد بازی شد و خود جیره لاسدمونیها را داد و اسپارت بیزانس و خرسونس را از آتنیها گرفت.در این حال 140 کشتی ایرانی رسیدند ولی تیسافرن به اسپارتیها گفت باید صبر کنند تا تعداد کشتیها به سیصد برسد و سپس به آسپندس رفته با ملّیون آتنی هم به مذاکره پرداخت ولی در این حین دو طرف درگیر دیدند که ناوگان ایران لنگرها را کشید و راهی فینیقیه شد و دو طرف ناامید شدند ولی فرناباذ دوباره از اسپارتیها دلجوئی کرد و تیسافرن به قول دیودور اغتشاشات اعراب و مصر را بهانه کرده بود.

در ادامة جنگها آتن پس از مدّتها در نزدیکی سستس و آبیدس اسپارت را شکست داد و فرناباذ نگران شده به اسپارتیها پول و آذوقه داد.در این احوال لاسدمونیها به فکر صلح با آتن افتادند که این با سیاست ایران در تضاد بود لذا فرناباذ شروع به ساختن کشتیهای جدید برای اسپارت کرد تا ایشان از فکر صلح بگذرند.

در اینحال آتن و اسپارت هر دو سفرایی به دربار ایران فرستادند(408 ق.م) ولی در میانة راه ایشان به فرزند دایوش دوّم یعنی کوروش صغیر برخوردند که برای حکمرانی بر لیدی اعزام شده بود وی به ایشان گفت تمام اختیارات به من داده شده است بازگردید . او همچنین حمایت کامل خود از اسپارت را اعلان کرد و سفرای یونانی را تا پس ار جنگها در توقیف نگاه داشت.

با ورود کوروش صغیر به لیدی سیاست ایران نسبت به جنگ یونان دگرگون شد البته نمیشد بیش از این یونانیان را بازی داد . او هر چه پول داشت به فرمانده اسپارتی داد و گفت:آتن باید ویران شود .او حتی توصیة جلوگیری از قوی شدن یک طرف را با نفرت رد کرد. با کمکهای کوروش صغیر اسپارت به سرعت در خاک آتن به پیروزیهای چشمگیر دست یافت. در این حال کوروش صغیر به این علّت که داریوش به سنّ پیری رسیده میخواست او را برای آخرین بار ببیند به دربار احضار شد ولی تمام خزانة خود را به فرمانده اسپارتی سپرد و به او سفارش بر تسخیر آتن کرد وبعد از آن راهی شد.(406ق.م)

با این پول بادآورده بود که اسپارت آتن را به داخل حلقه محاصره دراز مدّت خود انداخت . پس از آن هم با شرط تخریب دیوارهای  ممتدّ آتن و استحکامات پیره عهدنامة صلح امضا شد و آتنیها بحریه خود را تسلیم کردند و اسپارتیها پیروزمندانه وارد شهر شدند در حالی که مردم از گرسنگی به حال مرگ بوده و کوچه ها پر از جنازه بود . با خراب شدن دیوارها جنگهای پلوپونس به سال 404ق.م پایان یافت.

 این بود داستان بازی ایران با یونانیها در پلوپونس .آیا این داستان شباهت زیادی به بازی انگلیسیها و فرانسویها با ایران در عهد قاجار ندارد؟ چرا مردم ایران تابدین حد در سیاستهای بین الملل ضعیف شد؟برای رسیدن به این جواب باید تاریخ ایران پس از صفویه را ورق بزنیم که سرآغاز ضعف ایران بود.

  منبع: تاریخ ایران باستان جلد دوم نوشته حسن پیرنیا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/17ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

  میدانیم که سیّدمحمدعلی باب در زمان پادشاهی محمد شاه قاجار ادعای بابیت و سپس ادعای مهدویت کرد. دعوت وی طرفدارانی پیدا کرد و در همین زمان بود که توسط حکومت قاجاریه دستگیر و روانه ی زندان شد.

   باب را به جهت مباحثه با علما به تبریز بردند و در حضور ولیعهد محمدشاه یعنی ناصرالدین میرزا مباحثه برگزار شد(ناصرالدین میرزا دستور به برگزاری مباحثه داده بود) از طبقه فقها و علما ملامحمدممقانی ملقب به حجةالاسلام و رئیس علمای شیخیه،حاج محمود ملقب به نظام العلماء،حاج میرزا عبدالکریم (ملاباشی) ، میرزا علی اصغر شیخ الاسلام،میرزا محسن قاضی،میرزا حسن زنوزی(ملاباشی) و از رجال و شخصیتهای دولتی محمد خان زنگنه امیر نظام،میرزا فضل الله علی آبادی (نصیرالملک) وزیر داخله،میرزاجعفرخان کفیل وزارت خارجه،میرزا موسی تفرشی کفیل وزارت مالیه و میرزا مهدی خان رازدار وزیر کشور و ... حضور داشتند.

  کاری به شرح جلسه مباحثه نداریم . آنچه مینویسم "متن عریضه وایعهد به محمد شاه قاجار" است که گزارش جلسه ولیعهد به شاه مملکت است که به دور از تعصّب علما و مومنین فقط جهت آگاهی شاه از وضع مملکتش نوشته شده است :

 

 

 

هو الله تعای شأنه

   "قربان خاک پای مبارکت شوم در باب فرمان قضا جریان صادر شده بود که علمای طرفین را احضار کرده با او گفتگو نمایند. حسب الحکم همایون محصل افتاده با زنجیر از ارومیه آورده به کاظم خان سپرد و رقعه به جناب مجتهد نوشت که آمده با ادله و براهین و قوانین مبین گفت و شنید کنند و جناب مجتهد در جواب نوشتند که از تقریرات جمعی از معتمدین و ملاحظه تحریرات این شخص بی دین و کفر و اظهر من الشّمسو اوضح من الامس است.بعد از شهادت شهود تکلیف داعی مجددا در گفت و شنیدن است.لهذا جناب آخوند ملا محمد و ملامرتضی_ قلی را احضار نموده و در مجلس از نوکران این غلام امیر اصلان خان _و میرزا یحیی و کاظم خان نیز ایستادند.

   اول حاجی محمود پرسید که مسموع میشود(=شنیده میشود-آریا) که تو میگویی من نائب امام هستم و بابم و بعضی کلمات گفته ای که دلیل بر امام بودن بلکه پیغمبری نیست.گفت بلی و شنیده اید راست است . اطاعت من بر شما واجب است به دلیل "ادخلوا الباب سجدا"(فرمان خدا بر بنی اسرائیل وقتی که به عرض موعود وارد شدند به نقل از قرآن-آریا) و لیکن این کلمات را نگفته ام آنکه گفته است گفته است.پرسیدند گوینده کیست؟ جواب داد آنکه به کوه طور تجلی کرد(کوه طور محل بعثت حضرت موسی(ع) است-آریا)نهی در اینها نیست اینها را خدا گفته است بنده به منزله شجر طور هستم. آنوقت در او خلق میشد الان در من خلق میشود و به خدا قسم آنکه از صدر اسلام تا به حال انتظار او را کشیده اند منم. آنکه چهل هزار از علما منکر او خواهند شد.گفت اگر چهل هزار نباشد چهار هزار که هست . ملا مرتضی قلی گفت: پس تو از این قرار صاحب الامری؛امّا در احادیث هست و ضروری مذهب است که آن حضرت از مکه ظهور خواهند فرمود و نقبای انس و جن با چهل و پنج هزار جنیان ایمان خواهند آورد و مواریث(=وارثان-آریا) انبیاء از قبیل زره داودی،عصای موسی و ید بیضاء.جواب داد: من مأذون به آوردن اینها نیستم(یعنی اجازه اینکارها را ندارم-آریا) جناب آخوند ملا محمد گفت غلط کردی که بدون اذن آمدی. بعد از او پرسیدند که از معجزات و کرامات چه داری؟ گفت اعجاز من اینست که از برای عصای خود آیه نازل کنم و شروع کرد به خواندن این فقره(لازم به ذکر است که تا پیش از این آیات را خدا نازل میکرد و انبیاء بودند که آیات الهی را دریافت میکردند و نه امامان. البته وحی بر اجسام هم وجود دارد ولی خدا تا پیش از این فقط بر انبیا آیه نازل کرده بود!!-آریا):

    بسم الله الرّجمن الرّحیم سبحان الله القدوس السّبوح الّذی خلق السّموات و الارض کما خلق السّموات و الارض کماخلق هذه العصا(!!!!!!!!) آیة من آیة.

 (جنب باب خلقت آسمان و زمین را مانند آفرینش یک عصا میداند!!!-آریا)

  اعراب کلمات را به قاعده نحو غلط خواند. تاء سماوات را به فتح خواند.گفتند مکسور بخوان آنگاه الارض را مکسور خواند!(لازم به ذکر است کسانی که در ایران دیپلم نظری دارند میدانند که چنین اعراب گذاریهایی خطاست ولی گویا ایشان با وجود علم لدنّی که برای امامان است نمیدانستند!-آریا) "امیر اصلان خان" عرض کرد اگر این فقرات از جمله آیات است من هم توانم تلفیق کرد و عرض کرد:"الحمدلله الّذی خلق العصا کما خلق الصباح والسّماء" باب بسیار خجل شد. بعد از آن حاجی محمد ملا پرسید در حدیث وارد است که مأمون از جناب امام رضا(ع) سوال نمود که دلیل بر خلافت جد شما چیست؟حضرت فرمود لولاابناوا.این سوال و جواب را تطبیق بکن و مقصد را بیان کن. لحظه ای تأمل نموده جواب نگفت(!)بعد از آن مسائلی چند از فقه و سایر علوم پرسیدند جواب گفتن نتوانست. حتی از مسائل بدیهه فقه از قبیل شک و سهو پرسیدند،نتوانست و سر به زیر افکنده و باز از آن سخنهای بی معنی آغاز کرد که من همان نورم که به کوه طور تجلی کرد(!)زیرا حدیث است که آن نور نور یکی از شیعیان بوده است(نور یکی از شیعیان چه کسی؟!آنهم دوهزار سال پیش از ولادت احمد.اینست آخر و عاقبت حدیث سازی دروغین:آلت دست باب-آریا) این غلام(ناصرمیرزا) گفت از کجا که آن شیعه تو بودی؟شاید نور مرتضی قلی بود . بیشتر از پیش شرمگین شد و سر یه زیر افکند . چون مجلس گفتگو تمام شد،جناب شیخ الاسلام را احضار کرده باب را چوب زده و تنیه کرد و التزام پا به مهر(توبه نامه) هم سپرده که دیگر از این غلطها نکند و الّا محبوس و مقید شود .

   منتظر حکم اعلیحضرت اقدس همایون شهریاری روح العالمین فداه است.

امر امر همایون است"

 

  این نامه در پاورقی صفحه 205 کتاب "کشف الغطاء"  و در صفحه 14 کتاب "ظهور الحق" مازندرانی مبلّغ بهائیت که عینا نامه مزبور را کلیشه کرده است؛ آمده است. راجع به توبه نامه ی باب که ناصرالدّین شاه به آن اشاره کرده است هم اکنون در موزه ی مجلس شورای اسلامی نگهداری میشود.

   بدین ترتیب ناصرالدّین میرزا  باب را به واسطه ی سیّد بودن و اینکه او را یک بیمار روانی میدانست از او گذشت و علیرغم ارتداد وی را اعدام نکرد ولی باب به محض رهایی دوباره سر حرفهای قبلی خود برگشت و غائله یی بپا شد ...

 

 

منبع: تاریخ جامع بهائیت بهرام افراسیابی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/12ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

  پادشاهی ساسانیان اگرچه با شکست خسرو در برابر هرقل امپراتور بیزانس آسیب شدیدی دید ولی کشته شدن خسرو پرویز و مرگ زود هنگام شیرویه تنها پس از شش ماه اساسا پادشاهی ساسانی را به دره ی انقراض انداخت . پس از او فرزند خردسالش ٬ اردشیر سوم ٬ را تاج بر سر نهادند ؛ولی فرخان شهروراز سردار معروف خسرو پرویز با هرقل متحد شد و او را مخلوع ومقتول کرد(پس از یک سال ونیم سلطنت) و بر تخت نشست سپس توسط مخالفانش به قتل رسید.پس از او خسرو سوم برادرزاده خسرو پرویز ٬ را در شرق ایران به سلطنت سلام دادند ؛ ولی فرمانروای خراسان وی را کشت . در تیسفون پوراندخت دختر خسروپرویز تاج بر سر نهاد و بعد از انعقاد صلح با روم پس از تنها یک سال و چهار ماه از دنیا رفت.پس از او پیروز دوم نیز برای مدت کوتاهی تاج بر سر گذاشت و پس از او نوبت به آزرمیدخت خواهر پوراندخت رسید.

  گویند وی از زیباترین زنان پارس بود و چون به پادشاهی رسید گفت:«روش ما همان است که خسرو پدر نیرومند ما داشت و هرکه خلاف برود خونش بریزیم»

  در آن هنگام بزرگ پارسیان فرخ هرمز اسپهبد خراسان(به روایتی آذربایجان) بود و پیکی فرستاد و خواست تا آزرمیدخت زن وی شود و به نحوی مدعی سلطنت شد.آزرمیدخت که نمبتوانست علنا مخالفت کند پاسخ داد:«درست نیست که ملکه زن کسی شود و میدانم که اینکار برای انجام حاجت و رغبت خویش خواسته ای فلان شب پیش من آی »

  فرخ هرمز چنان کرد و در شب موعود به نزد وی شد . آزرمیدخت به سالار نگهبانان خود گفته بود که در شب دیدار وی را بکشد و سالار نگهبانان فرمان ملکه را کار بست و او را کشت و گفت تا پای وی را بکشند و در میدان پایتخت افکنند و صبحگاهان فرخ هرمز را کشته دیدند . ملکه فهمید که خطایی بزرگ کرده و دستور داد تا پیکر او را نهان کنند.

   رستم فرخزاد فرزند فرخ هرمز در جانشین پدر در خراسان (یا به روایت دیگر در آذربایجان) بود و چون از کشتن وی خبردار شد با سپاهی بزرگ به مدائن آمد و چشمان آزرمیدخت را بیرون کشید و او را بکشت و یا بروایتی زهر داد.کلّ دوران پادشاهی آزرمیدخت شش ماه بود!! و پس از او  ...

چنین بود وضع ساسانیان که در طول فقط چهار سال ایران تقریبا ده پادشاه به خود دید و به ملوک الطوایف شباهت یافت.

داستان آزرمیدخت اوج سقوط ساسانیان را نمایش  میدهد که ملکه ای توسط حاکمی محلّی(هر چند زورمند) بر کنار و کشته میشود و او حتی نمیتواند از مناطق مختلف ایران لشگری جمع آوری کند. آیا قبول دارید همیشه در سقوط ایران خود ایرانیان بیشترین نقش را داشته اند؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط آریا  | 

                                                

 

 

 

 

البته این نوع زنها که در پشت مجله «زن روز» (در آن زمان و این زمان در اینترنت ) میبینیم در اروپا هم هستند اما در جاهای مخصوصی !! به عنوان «زن شب» این غیر از زن اروپایی است ...  فقط بعضی از زنان اروپایی هستند که ما حق داریم بشناسیم . آنهایی را که فیلمها و مجله ها و تلویزیون های جنسی و رمانهای نویسندگان جنسی به ما نشان میدهند به عنوان تیپ کلی «زن اروپایی» یه ما میشناسانند .

  حق نداریم آن دختر اروپایی را بشناسیم که از شانزده سالگی به صحرای نوبی به آفریقا به به صحرای الجزایر به استرالیا میرود تمام عمرش را در محیطهای وحشت و خطر و بیماری و مرگ و قبایل وحشی میگذراند و شب و روز در جوانی  و کمال پیری درباره ی امواجی که از شاخکهای مورچه فرستاده میشود و شاخکهای (مورچه های) دیگر آنرا دریافت میکنند و چون عمر را به پایان میبرد دخترش کار و فکر او را دنبال میکند این نسل دوم  زن اروپایی در سن پنجاه سالگی به فرانسه باز می گردد و در دانشگاه میگوید : «من سخن گفتن مورچه را کشف کرده ام و بعضی از علایم مکالمه او را  یافته ام.»

  حق نداریم «مادام گواشن» را بشناسیم که تمام عمر را صرف کرد تا ریشه افکار و مسایل فلسفی حکمت بوعلی و ابن رشد و ملاصدرا و حاجی ملاهادی سبزواری (آیا این افراد را میشناسید ؟ ) را در فلسفه یونان و آثار ارسطو و دیگران پیدا کرد و با هم مقایسه نمود آنچه حکمای ما بد ترجمه کرده اند را تصحیح نمود.

  ...حق نداریم «رزاس دولا شاپل » که بیش از همه ی علمای اسلام و حتی همه شیعیان و کباده کشان ولایت علی و مدعیان معارف علوی , او یک دختر زیبای آزاد و مرفه سوئدی نژاد , با دوری از جو فرهنگی اسلام و زمینه تربیتی و اعتقادی شیعی , از آغاز جوانی زندگیش را وقف شناخت آن روحی کرد که در اندام اسلام مجهول ماند  ... درست ترین خطوط سیمای علی لطیف ترین موجها ی روح و ابعاد احساس و بلندترین پرشهای اندیشه او را یافت و رنجها و تنهاییها و شکستها و هراسها و نیازهای او را برای نخستین بار و نه تنها علی بدر و حنین که علی محراب و شب و چاههای بیرون مدینه را را نیز پیدا کرد و نهج البلاغه او را .این دختر کافر جهنمی که هم آنچه علی به قلم آورده است پراکنده در این کتاب و آن دفتر و یا بیشتر نسخه های خطی پنهان اینجا و آنجا همه را گرد آورد و خواند ترجمه و تفسیر کرد و زیباترین نوشته هایی را که درباره کسی از یک قلم  جاری شده است درباره علی نوشت و اکنون چهل و دو سال است که لحظه ای سر از اندیشه و تامل و کار و تحقیق بر نگرفته است .

   ما حق نداریم دوشیزه «میشن» را بشناسیم که در اشغال پاریس بوسیله نازیها از سنگر  نهضت مقاومت فرانسه ضربه هایی چنان کاری به ارتش هیتلری زد که دو بار غایبانه به مرگ محکوم شد و با اینکه خود یهودی است انسان بودن و آزادی را در اوجی میفهمد که اکنون در صف «فداییان فلسطینی» علیه صهیونیسم میجنگد!

    ما حق نداریم هزارها دختر پاریسی را که دوشادوش مجاهدان الجزایری بی نام و نشان و بی انتظار پاداشی دنیوی یا ثواب اخروی در سازمانهای مخفی سنگرهای کوهستان ی و قلب پایگاههای جنگلی از سینه صحرای آتش ریز صحرای الجزایر تا زیرزمینها  و پناهگاههای شهر شهوت و شراب  پاریسعلیه استعمار فرانسه و قداره بندی چون ژنرال دوگلو سوستل و سالان و آرگو جنگیدند و شکنجه های هولناک را و شهادتهای شکوهمند را در راه آزادی ملتی بیگانه استقبال کردند .

   ما حق نداریم که «آنجلا» دختر آمریکایی یا دختر ایرلندی را که دو ملت اسیر  چه میگویم؟ همه مردم آزاده جهان و تمام بشریت مجروح و محکوم تبعیض و ستم و استثمار چشم به آنان دوخته اند بشناسیم و بدانیم که زن فرنگی نه آنچنان که آقایان محترم مسعودیها و فرامرزیها بنام «زن روز» اروپا به اطلاعات بانوان ما میرسانند ... تا آنجا پیشرفته که که تجسم ایده آل یک ملت و مظهر نجات و غرور و افتخار یک نژاد شده است ... یک بار ندیدم از دانشگاه کمبریج یا سوربن یا هاروارد عکس بردارند و بگویند که دختران دانشجو چگونه می آیند و چگونه میروند.چگونه در کتابخانه ها بر روی نسخه های قرنهای چهارده و پانزده اروپا و الواحی که از دوهزار پانصد تا سه هزار سال پیش در چین پیدا شده یا روی نسخه ای از قرآن نسخه هایی از کتب خطی لاتین و یونانی و میخی و سانسکریت از صبح تا شب خم میشوند بی آنکه تکانی بخورند و چشم به این سو و آن سو بدوانند تا کتابدار کتاب را نمیگیرد و عذرشان را نمیخواهد سرشان از روی کتاب برداشته نمیشود  

 

منبع: فاطمه فاطمه است دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/01ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

   مسلّم است که فاطمه(ع) خواهان بسیاری(جهت ازدواج) داشته است. در این باره نیازی بذکر روایات نداریم.(ماجرای خواستگاری شیخین از مصداقهای آنست-آریا) . برای روایتهای مربوط به این مسئله تنها سند ممکن کتب تاریخ اسلامی مانند یعقوبی،طبری و... است که به آن تاریخ مربوط است و سایر کتب متأخر فقط از روی این کتب قابل نگارش بوده اند.شیعه یا سنی،شرقی یا غربی،هر کس بخواهد راجع به حوادث قرن اول و دوم کتابی بنویسد یا تحقیقی کند،باید به همین کتابها مراجعه کند و این کاری است که نویسنده ی این کتاب (دکتر شهیدی) کرده است.اگر مطلبی در کتب یکی از شرق شناسان دیده شود که در هیچیک از این کتب نیامده باشد نباید آنرا پذیرفت و یا لااقل در درستی آن شک کرد، نه آنکه بگوییم:«آنها مدرکی داشته اند که در اختیار ما نیست!!!» کدام مدرک؟آنها این مدرکها را از کجا اورده اند؟ نوشتن تاریخ صدر اسلام مانند تحقیق درباره تمدن سبا و حمیر و یا خواندن سنگ نوشته های هخامنشیان نیست که بگوییم غربیان وسیله هایی در اختیار دارند که ما نداریم.اینگونه تصدیقهای یک جانبه و تسلیم کورکورانه ناشی از عقده حقارت و یا بعهده گرفتن مأموریت و یا نداشتن فرصت تتبع و مراجعه به مدارک گوناگون است.

   البته انکتر نمیکنم که در مواردی روش غربیان در تحلیل مسائل تاریخی، دقیقتر از روش مورخان گذشته مشرق زمین است اما آنجا که اصل حادثه در سندهای دست اول بروشنی موجود باشد،اجتهاد در برابر نص معنی نخواهد داشت.

   ما از برخی شرق شناسان که به خود اجازه میدهند حقیقت را دگرگون یا طوری تفسیر کنند کهکه با عقیده خودشان(یهودی یا مسیحی) منطبق باشد گله ای نداریم چون معذورند.از دوستان تاریخدان خود گله داریم .که چگونه در بست تسلیم گفته ایشان میشوند و آنچه را آنچه را آنان مینویسند حقیقت مسلم و غیر قابل جرح میدانند و چون خطاهای این پژوهندگان نشان داده میشود به عذر اینکه آنها بر ما حق استادی دارند(!)خطاها را نادیده میگیرند . نتیجه ی این بی همتی یا سهل انگاری یا ناآگاهی است که امروز بیشتر کرسی های تاریخ اسلام را شرق شناسان «یهودی» در تصرف دارند و آنچه میخواهند مینویسند و به زبانهای عربی و فارسی ترجمه میشود و مایه تحقیق تاریخ نویسان مسلمان میگردد!!!

  این نوشته هاست که مایه معلومات گروهی میگردد که آنطور که باید از تاریخ صدر اسلام آگاهی ندارند:

  «فاطمه چون زشت بود تا سن هفده سالگی در خانه پدر ماند و کسی برای خواستگاری او نمی آمد.روزی که پدرش به او گفت علی تو را میخواهد یکه خورد که مگر چنین چیزی میشود .»

   اینها دانشمندانی هستند که میخواهند حوادث تاریخی را در پرتو دانش جدید تجزیه و تحلیل کنند،اما این دانش را چگونه و از کدام منبع اندوخته اند؟ اگر دختر پیغمبر به روایت شیعه در سال پنجم بعثت متولد شده باشد بهنگام ازدواج نه یا ده سال بیشتر نداشته و اگر به روایت اهل سنت پنج سال پس از بعثت متولد شده و تا سن هجده سالگی به خانه شوهر نرفته است دلیل آن:وضع اجتماعی مسلمانان،بیم آزار و شکنجه در مکه،نابسامانی کارها،محاصره بنی هاشم از یکسو،حوادثی که در زندگی او اثر میگذاشت مانند مرگ خدیجه که مجالی برای ازدواج به او نمیدادند،بود.

   از سوی دیگر عموم تاریخ نویسان و نویسندگان سیره،محمد(ص) را به زیبایی چهره و تناسب اندام ستوده اند.خدیجه نیز تا آنجا که میدانیم زنی زیبا بوده است: طبیعی است که فرزندان پدر مادر زیبا ، نیکو صورتند،سه خواهر فاطمه(س) ، زینب،رقیه و ام کلثوم بخانه شوهرانی جوان،مالدار و سرشناس رفتند.در آنروز پدر آنان ریاست یا پولی نداشتکه بگوییم جوانان قریش دختران زشت چهره ی او را بخواطر پول یا مقام پدرشان خواستگاری کردند.حالا چه شد که آن سه خواهر زیبا و این یکی زشت شد؟!!!

   از آن بالاتر دلیل شرق شناس محقق چیست؟نویسندگان سیره عموما دختران هاشمی را تا نسل دوم و سوم بزیبایی چهره وصف کرده اند.:وقتی حسن بن حسن(ع) نزد عمویش امام حسین(ع) برای خواستگاری یکی از دو دختر او رفت،حسین(ع) به او گفت: هر یک از دو دختر را که میخواهی خواستگاری کن!او شرمگین خاموش ماند و پاسخ نداد.امام حسین(ع) فرمود:من فاطمه را برای تو انتخاب میکنم که به مادرم شبیه تر است(منبع: مقاتل الطالبین ص۱۸۰ و ر.ک ۱ غانی ج۱ ص۱۴۲و ارشاد شیخ مفید ج ۲ ص ۲۲ نسب قریش ص ۵۱)همچنین در نسب قریش  فاطمه بنت حسین را دارای زیبایی خاص وارشاد شیخ مفید همچون زنان بهشتی توصیف میکنند.

  حال کشف این شرق شناس بزرگوار که میخواهد هر داستانی را با روشنایی علم بررسی کندبراساس چه مأخذی است که آنرا بر اکثر کتب اسلامی ترجیه داده است؟اجتهادی است مقابل نص؟!یا تخلیطی در متن تاریخ؟به عمد یا از روی ضعف در زبان عربیست؟ اما از آنجا که دروغگو کم حافظه است،نویسنده کتاب ،ردپایی از جعل و افترا یا اشتباه خود به جا میگذارد . او مدرک خود را نوشته بلاذری میشناساندکه قاعدتا کتاب معروف انصاب الاشراف است(پس سندی که ایشان داشته را ما هم داریم و جزء کتب گمشده نیست!)این کتاب را من هم اکنون پیش چشم دارم:

  « پیغمبر(ص) به زهراء(س) فرمود: تو زودتر از همه افراد خانواده من به من خواهی پیوست. فاطمه یکه خورد. پیغمبر فرمود تمیخواهی سیده زنان بهشت باشی؟ فاطمه(س) تبسم کرد » انصاب الاشراف ص ۴۰۵

   نمیدانم شرق شناس متعهد در نتیجه تحقیق علمی این دو روایت را(روایتی که در پاراگراف قبل آمد و روایت ازدواج حضرت در سن هفده سالگی-آریا) به هم ریخته؟ یا آنطور که نوشتم نقصان عربیت او موجب ارتکاب چنین اشتباهی گردیده یا مانند بیشتر شرق شناسان امین رسالتی خاص(بی آبرو کردن اسلام_آریا) بعهده داشته است؟ما از اینگونه رعایت امانتها در کتابهای آنان و شرقیان شرق شناس تر از غربیان فراوان میبینیم.

   ترجمه نوشته های لامنس،گلد ز یهر،دورمنگام ، لویی ماسینیون ، برنارد لویس ، پتروشفسکی ، ردینسن ،گپب و دهها شرق شناس دیگر را در کتاب فروشی های تهران و شهرستانها میتوان خرید.بیشتر اینان امانت علمی ندارند. دانشمندی چون بلاشر که سالهای عمر خود را در برگرداندن قرآن از عربی به فرانسه و تحقیق در باره ترتیب نزول آیات صرف کرده است، در ترجمه خود بی هیج اظهار نظر دو آیه به سوره پنجاه دوم(بحث افسانه غرانیق) می افزاید(البته تحریفی از قرآن محسوب نمیشود زیرا هیچ خدشه ای به نص اصلی که به عربیست وارد نشده و نخواهد شد-آریا)...

 

منبع: زندگانی حضرت زهراء(س)   نوشته سید جعفر شهیدی

 

حال من میپرسم:

  -کسانی که در هیئتها به سر و سینه خود میزنند و ادای دین به حضرت زهرا(س) را به منزله ی داد و بیداد و خودزنی و عبارت «ثم ثانی» را ده بار در زیارت عاشورا تکرار کردن میدانند؛آیا به فکر این تهمت و افتراها هم هستند؟

   -بیشتر شرق شناسان یهودی یعنی دشمن اسلام(بنا بر گفته صریح قرآن) هستند و هر روز برای جهانیان کتبی در شناخت اسلام مینگارند. عکس العمل روشنفکران مسلمان چیست؟

   - داخل هیئتها تنها چیزی که از مداح شنیده میشود زبنحالهایی که هرگز از دهان معصومین خارج نشده ، شنیده میشود و به همراه آن مقداری عجز و ناله که زهرا(س) پهلو شکسته بود و جوان مرگ شد به گوش میرسد. ای کسی که خودت را عاشق و محب اهل بیت میدانی به نظر تو غم زهرا از چه بود؟ شکستن پهلو و مرگ فرزند و غصب فدک و خانه نشینی شوهر؟ یا قرار نگرفتن حق در جای خودش چه در آن زمان و چه در این زمان؟ آیا بیان حقایق بهتر از خواندن زبانحالهای دروغ و شورهای عجیب و غریب نیست؟

   - عده ای از جوانان کتب رمان و تاریخ و... به تعداد زیاد خوانده اند ولی از زندگی کسانی که خود را شیعیان آنها میدانند چیز زیادی نخوانده اند . فردای قیامت این افراد چگونه میخواهند خود را شیعه و مسلمان بنامند در حالی که رهبران مذهبی خود را حتی نمیشناسند؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/01ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط آریا  | 

    نبرد مدائن در 29 می 363 میلادی بین لشگر یولیانوس امپراتور روم شرقی و سپاه شاپور دوم پادشاه ساسانی صورت گرفت . محل جنگ خارج از دیوارهای پایتخت ایران یعنی مدائن بود . این نبرد یک پیروزی ناقص برای روم بود (چه آنها تا پشت دیوارهای ساسانیان هم رسیده بودند) زیرا یولیانوس امپراتور روم پس از نبرد کشته شد و نیروهای رومی از خطوط تدارکاتی خود دور بودند .

 

    پیش زمینه ها

 

   در سوم نوامبر 361 میلادی کنستانتین دوم امپراتور روم مرد و یولیانوس مرتد به امپراتوری رسید . در حال وارد شدن به قسطنطنیه پایتخت روم شرقی یولیانوس در سرکشی به دفن کنستانتین شروع به بازسازی و اصلاح دولت کرد.

  به هر حال شاپور دوم پادشاه ساسانی تهدید بیشتری را بوجود آورد . پس از چند لشکرکشی ناتمام در مرحله دوم لشکرکشیها پادشاه پارس قلعه امیدا(Amida) را تسخیر نمود که کنترل کننده آبهای وارد شونده به رود دجله و مدخل آسیای صغیر (ترکیه امروزی) بود و این مانع تهاجم روم بود . یولانیوس که خود را اسکندر دیگری میدانست اقدام به اردوکشی نودهزار نفری از قسطنطنیه بر علیه ساسانیان نمود . و در حالی که شاپور دوم به همراه زبده سپاه ایران خارج از مدائن بود سیهزار نفر را به سرکردگی پروکوپیوس به ارمنستان گسیل کرد تا پشتیبانی پادشاه ارمنستان را بدست آورد .

 

   نبرد

 

    شاپور دوم فرمان به سیاستی موسوم به سرزمین سوخته کرد و لشگر روم به دیوارهای مدائن رسید ولی با سپاه سپهبد ایرانی از دودمان مهران روبرو شد که به سبک نبرد دجله میجنگید .

    فرمانده سپاه یولیانوس از فرم زرههای ایرانیان دچار دستپاچگی شد . همچنین سپاه ایران از فیل هم استفاده میکرد و فرم استقرار سپاه ایران نیز وحشت آور بود . در مقابل یولیانوس که خود را یک فرمانروای عالی میدانست با طراحی هلال و صلیب در سپاهش سعی در تقویت آنان نمود .

    پیشقراولان روم پیش رفتند نبرد آغاز شد . بر خلاف انتظار این نبرد یک پیروزی گیج کننده برای روم بود و رومیان هفتاد کشته در برابر دوهزار پانصد کشته ایرانی دادند !!! (آیا شما باور میکنید؟!)

    در هر حال یولانیوس مجهز به تجهیزات کافی برای عبور از حصارهای مدائن نیود و شاپور دوم در پیش سپاه اصلی ایران بسیار دور بود . یولانیوس متوجه تسخیر مناطق عمده تر از ایران شد . یولانیوس به سپاهش بی توجه بود و روحیه و سلامت سپاه در حال نزول بود و در آن اطراف علوفه کافی هم یافت نمیشد.

   بلاخره یولانیوس با بیرغبتی به عقب نشینی به رود دجله رضایت داد تا با نیمه دیگر سپاهش دیدار کند. عقب نشینی از شانزدهم می همان سال آغاز شد و ده روز بعد سپاه روم مورد تهاجم سنگینی قرار گرفت چنانکه یولانیوس مجالی برای پوشیدن زره نیافت و با وحشت برای تشویق مردانش بانگ برداشت او آنقدر به پیروزی مطمئن (یا فراموشکار) بود که زره نپوشید .درست مانند پارسیان ابتدایی ضرر را به خود خواند . وپهلویش مورد اصابت یک نیزه پرتاب شده قرار گرفت که از کبدش بیرون آمد و پیش از نیمه شب جان داد . در مقابل این نظر لیبانیوس میگوید وی توسط یکی از مسیحیان سپاه خود کشته شد ! (یعت=نی روم که شکست نمیخوره حالا هم مشکل داخلی بوده !!)

  

جمع بندی

 

   شاید جالب باشد بدانید که با وجود جنگ چهل ساله بین شاپور دوم و روم دست هیچ صنعتگری بر صخره های ایران منظره ای از کشمکش دو دولت عظیم دنیای قدیم حجاری نکرده است. واقعا چرا ایرانیان فقط در موقع پیروزی وشکستهای بزرگ به یاد تاریخ خود میفتادند؟ جالب است که همین عامل باعث شده است که تاریخ ایران قدیم فقط از منابع یونانی و رومی وعربی قابل بازیافت باشد و فقط مسئل مهم را به شکل کتیبه در آورده اند .

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

با عرض سلام و خسته نباشید  ... امیدوارم حالتون خوب باشه این وب لاگ اگه خدا قبول کنه و ما خوابمون نبره میخواد خیر سرش از ایران بگه....ببخشید من خوابم میاد بعدا واسطون میگم فعلا عزّت زیاد 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/08ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط آریا  |